تبلیغات
نگاه دوازدهم
جستجو

محمد.ب
نظرسنجی

امام خامنه‌ای (حفظه الله) در دیدار جمعی از آزادگان کشور: زائده دروغین و جعلی صهیونیستی از صحنه جغرافیا محو خواهد شد. به نظر شما کی این اتفاق خواهد افتاد؟




ساعت
صفحات جانبی
آمار بازدید
    کل بازدید:
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بازدید :
    آخرین بروز رسانی :
یا رب دل ما را تو به رحمت جان ده ........ درد همه را به صابری درمان ده
این بنده نداند که چه می باید خواست ........ داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده

روز اول پیش دبستانی‌ها



توجه توجه
این مطلب متناسب با رده سنی الف، ب، پ، ج، . . . ن، و، ه، ی نوشته شده، لذا از عزیزانی که جزو این رده‌های سنی نیستند خواهش می کنم که مطلب رو دقیق‌تر بخونن، شاید یه روزی جزو این رده‌های سنی شدند!!!


یکی بود یکی نبود، غیر از خدای بزرگ هیچکی نبود و بعدش خودتون میدونید که چه اتفاقایی افتاد و رسیدیم به این روز که بنده خواب بودم و یک دفعه متوجه شدم کسی صدایم میزند!
آمده بود توی اتاقم:
- پاشو، پاشو بیدارش کن از رختخواب جداش کن. . .
پاشو، پاشو بیدارش کن از رختخواب جداش کن. . .
پاشو، پاشو بیدارش کن از رختخواب جداش کن. . .
برای مطالعه بقیش بروید ادامه مطلب رو کلیک کنید، سپس . . .


پاشو، پاشو بیدارش کن از رختخواب جداش کن. . . 
پاشو، پاشو بیدارش کن از رختخواب جداش کن. . .
همینطور که یه چرخ می‌زدم تو رختخواب بهش گفتم:
- فقط همینشو بلدی؟!
گفت:
- آره، داداش، داداشی جونم پاشو بابا کارت دارن!
پاشو دیگه بابایی کارت داره!
- چکار دارن بابا؟
- می خوان ازم عکس بگیری!
- از چی عکس بگیرم؟!
- از من، آخه می‌خوام برم پیش دبستانی!
- آبجی جونم حالم خوب نیست نمی‌تونم بیام مدرستون ازت عکس بگیرم.
- نه، مدرسه نمی خواد بیای که، پاشو . . .
هنوز تو رخته خوابمو دارم به خودم می‌پیچم و پتو کشیدم رو سرم. پتو رو از رو سرم کنار زد و . . .
- داداش پاشو . . .
اِ . . . چقدر ریشات بلند شده، سبیلاتم که بلند شده.
- امروز مرتبشون می کنم آبجی.
- نه، خیلی خوشگل‌تر شدی، حالا پاشو ازم عکس بگیر!
- برو دوربینم و بیار تا همینجا ازت عکس بگیرم.
تا این حرفو زدم دست چپشرو آورد بالا و گفت بیا اینم دوربین . . .
موبایل مادرم رو آورده بود که با اون ازش عکس بگیرم.
داد بهم و دوید تو پله ها و گفت:
- مامان، مامان . . .
بلاخره بیدار شد، میگه دوربین خودم و بیار تا ازت عکس بگیرم.
مادر عزیزم هم در جوابش گفت که دیر شده و باید زود بریم و عکس رو بزار برای بعد.
در همون لحظه پدر عزیزم وارد اتاق شد و صدایم زد که پاشم از خواهرم عکس بگیرم.
منم دیدم داره اوضاع قاراش میش میشه و بهم می‌ریزه و الانه که آبجی کوچولوی ما ناراحت بشه و گریش بگیره؛
اطاعت امر پدر هم که واجبه، پس سریع از رخت خواب جدا شدم و رفتم سراغ دوربینم.
آمادش کردم و رفتم دمه در رو سنگ پله‌ی همسایه نشستم، تا اومد دمه در چندتا عکس ازش گرفتم، بعدش که فهمید چه خبره کلی خوشحال شدو این ژست و گرفت و من هم ازش تصویر گرفتم.
فقط چون خواب آلو بودم، هواسم نبود که گُلی که برای معلمش داره می‌بره رو چپه گرفته، دیگه ببخشید.
آبجی کوچولوی ما با کلی ذوق و شوق راهی پیش دبستانی شد، خیلی خیلی با استعداده و هر روز از روی کتاب داستان هاش کلمات رو روی کاغذ نقاشی می‌کنه، و واقعا هم زیبا می‌نویسه.
نقاشی هم میکنه، الان یه کشو پر از نقاشی‌های ایشون هست که هر روز هم داره به تعدادشون اضافه میشه، رنگ‌های شادی که بکار می‌بره و سوژه‌های جالبش نشون میده که چقدر به این کار علاقه داره و روحیه شادی داره.
انشاالله که تمام دخترها و آبجی کوچولوی بنده با خلق خوی زهرایی انس بگیرند و در پناه خداوند باشند، همیشه.

 


موضوع : داستان های واقعی , یکی بود یکی نبود! , نمایی دیگر , خاطرات شیرین ,
برچسب ها : پیش دبستانی , روز اول مدرسه , پاشو , پاشو پاشو بیدارش کن , عکاسی , تصویر , نگاه دوازدهم , محمد بهمنی , فاطمه بهمنی , سوژه , رنگهای شاد , مدرسه ,


نویسنده :محمد.ب در تاریخ چهارشنبه 30 شهریور 1390      ( ) نظر ندادن = کَچَلی
...

برچسب نوشته ها