تبلیغات
نگاه دوازدهم
جستجو

محمد.ب
نظرسنجی

امام خامنه‌ای (حفظه الله) در دیدار جمعی از آزادگان کشور: زائده دروغین و جعلی صهیونیستی از صحنه جغرافیا محو خواهد شد. به نظر شما کی این اتفاق خواهد افتاد؟




ساعت
صفحات جانبی
آمار بازدید
    کل بازدید:
    بازدید امروز :
    بازدید دیروز :
    بازدید این ماه :
    بازدید ماه قبل :
    تعداد نویسندگان :
    تعداد کل مطالب :
    آخرین بازدید :
    آخرین بروز رسانی :
یا رب دل ما را تو به رحمت جان ده ........ درد همه را به صابری درمان ده
این بنده نداند که چه می باید خواست ........ داننده تویی هر آنچه خواهی آن ده

پرواز




صبح جمعه رفته بودیم جلسه فامیلی، هر ماه می رویم و من از شهدا می گویم، امروز از نماز خواندن یک شهید نوجوان گفتم که مادر این شهید تعریف می کند: «که یک روز به نماز جماعت مسجد نرسید و در خانه نماز می خواند، طوری داشتم نگاهش می کردم که نفهمید، در همان حال دیدم جوری نماز می خواند که انگار خدایش جلوی او ایستاده، طوری کلمات را اَدا می کرد که انگار دارد رودررو با خداوند صحبت می کند . . .
در ادامه مطلب بخوانید

جلسه تمام شد، آمدیم خانه، خیلی خسته ام، چون هنگام نماز برای آوردن ناهار بیرون بودم و به نماز جماعت جلسه نرسیدم ، هنوز نمازم را نخوانده ام؛ لباسهایم را عوض می کنم و میروم وضو می گیریم، مثل همیشه انگشتر عقیقم را دست می کنم و از عطر روی تاقچه ی اتاقم اندکی به خودم می زنم که معطر بشوم، همش به این فکر می کنم که چطور نمازم را سریع بخوانم و بروم و استراحت بکنم؛ مهر را روی زمین، جای همیشگی اش می گذارم و الله اکبر . . .
به یک باره حس عجیبی در من شروع به فوران می کند، حسی شبیه حس سبک شدن، پرواز کردن، ناگهان اشک از چشمانم سرازیز می شود، نمی دانم چه شده، دارم حمد و سوره را شمرده شمرده می خوانم، انگار نمی خواهم این نیایش را هیچ وقت تمام کنم، کم کم باران چشمانم است که دارد شدت می گیرد، به رکوع می روم، ذکر رکوع را می گویم، بلند می شوم و به سجده می روم، بی اختیار ذکر سجده را بیش از ده بار با آرامش خاصی می گویم، عجب حس جالبی است، قبلا هم اینطوری شده بودم ولی نه به این شدت، هنوز اشکهایم سرازیر است، دیگر گونه هایم خیس خیس شده اند و کم کم قطرات اشک بر زمین می ریزند . . .
حس بال داشتن، تازه اوج لذت آنجایی بود که، این حس بهم دست می دهد، انگار در وجود خدایم، همین طور که در سجده ذکر می گویم دارد نوازشم می کند، نوازشی لطیف تر و مهربان تر از نوازش مادرانه، تمام بدنم داغ می شود، عجب لذتی، قبل از سجده ام این حس را داشتم که انگار در وجود خدا هستم ولی الان دیگر فرق کرده، دارد نوازشم می کند . . .
عجب لذتی . . .
کم کم از اوج لذت حس می کنم روحم دارد از بدنم جدا می شود . . .
ناگهان صداای مرا به خود می آورد و سر از سجده بر میدارم، و ادامه نماز را می خوانم، حس عجیبی که داشتم کم کم دارد از بین می رود، اشک هایم دارد کم می شود. . .
عجب تجربه ای بود، نمازم که تمام می شود دیگر صورتم خشک شده ولی هنوز در تخیلم آن حس را دوست دارم تکرار کنم . . .

 


موضوع : داستان های واقعی , مناجات ها , دل نوشته , نمایی دیگر , زاویه های دیدنی , خاطرات شیرین ,
برچسب ها : پرواز , اوج لذت , شهدا , نماز , اشک , خداوند , لطافت , نوازش , مادر , نگاه دوازدهم , محمد بهمنی , جلسه فامیلی ,


نویسنده :محمد.ب در تاریخ شنبه 26 شهریور 1390      ( ) نظرات
...

برچسب نوشته ها